شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۲۳

در کتابخانه عمومی ثامن‌الحجج(ع) برگزار شد؛

سفر قهرمانان قصه‌ها به «بهکده رضوی» در دورهمی کتابی کودکان

خراسان شمالی - کراپ‌شده

برنامه «دورهمی آرزوهای کتابی» با حضور کودکان عضو کتابخانه عمومی ثامن‌الحجج(ع) در روستای بهکده رضوی برگزار شد و کودکان با روایت‌های خلاقانه خود، قهرمانان داستان‌ها را به دنیای روستای خود آوردند.

به گزارش روابط‌عمومی اداره‌کل کتابخانه‌های عمومی استان خراسان‌شمالی، برنامه فرهنگی «دورهمی آرزوهای کتابی» با حضور ۱۵ نفر از کودکان عضو کتابخانه عمومی ثامن‌الحجج(ع) در محوطه این کتابخانه در روستای بهکده رضوی برگزار شد. در این برنامه، کودکان در فضایی صمیمی گرد هم آمدند تا به این پرسش پاسخ دهند که اگر شخصیت‌های قصه‌ها به روستای آن‌ها بیایند چه اتفاقی رخ خواهد داد.  

در این برنامه، هر یک از کودکان ابتدا کتاب مورد علاقه خود را معرفی کردند و سپس داستانی خلاقانه از حضور قهرمان آن کتاب در روستای خود روایت کردند. بخشی از روایت‌های کودکانه و شنیدنی این برنامه به شرح زیر است: 

رستم و تراکتور بابابزرگ (به روایت نازنین حاجی‌پور)  

کتاب: هفت‌خوان رستم (شاهنامه) | بازنویسی: مازیار بغلانی 

من و ساناز، رستم رو با اون گرز سنگینش بردیم سر زمین تا به بابابزرگ کمک کنه. اونم همه‌ی سنگ‌های گنده رو مثل پر کاه از روی زمین برداشت! رستم تا چشمش به تراکتور نارنجیِ بابابزرگ افتاد، گرزش رو برد بالا و داد زد: این چه دیو آهنی بدصداییه که جای رخش من می‌غره؟ نزدیک بود تراکتور رو داغون کنه! من خندیدم و گفتم: نترس پهلوان، این غول آهنی بی‌آزاره؛ فقط به جای یونجه، گازوئیل می‌خوره تا زمین رو شخم بزنه. رستم با تعجب دستی به تراکتور کشید و گفت: اگه زمان ما از این اسب‌های آهنی بود، من هفت‌خوان رو توی یک روز تموم می‌کردم ... آخر سر هم با هم نشستیم و دوغ خنک خوردیم.

سلفی با آرش کمانگیر (به روایت اسماء نوروزی)  

کتاب: آرش کمانگیر | نویسنده: مازیار بغلانی 

یک‌هو دیدم آرش کمانگیر با اون تیپ خفن و تیر و کمونش از توی کتاب عمو مازیار پرید بیرون! بهش گفتم: حالا که این‌قدر کارت درسته، به جای مرزِ ایران، یه تیر بزن اون گردوهای شاخه بالایی رو بنداز پایین که دلمون لک زده واسه گردو تازه ... 

وقتی خواستم باهاش سلفی بگیرم، بیچاره فکر کرد گوشیم یه جور وسیله جنگی جدیده، کم مونده بود با تیر و کمونش گوشی رو نصف کنه! آرش طفلکی رو بردم سر زمین کشاورزی تا با اون هیبتش مترسک بشه و گنجشک‌ها رو بترسونه؛ بنده خدا از تعجب شاخ درآورده بود.

مهمانی زیر درخت گردو (به روایت یسنا پوربابابزرگ)  

کتاب: مهمان‌های ناخوانده | نویسنده: فریده فرجام 

من پیرزن مهربون و همه‌ی حیوونا رو به روستای باصفامون دعوت کردم. با هم رفتیم زیر سایه‌ی خنکِ درخت گردوی بزرگ نشستیم و من برای همه‌شون گردو شکستم. کلاغه، گاو مهربون و حتی الاغ خسته، از نون و پنیر روستا که بوی تنور می‌داد، حسابی خوردن. بهشون گفتم که زیر این درخت گردو، هیچ‌کس تنها نمی‌مونه. حیوونا از شادی دور درخت چرخیدن و با هم قایم‌باشک بازی کردیم. موقع خداحافظی، همه‌شون رو بوسیدم و اونا با جیب‌های پر از گردو، دوباره برگشتن لای صفحه‌های کتاب.

سوارکاری با شازده کوچولو (به روایت رضوانه عباس‌پور)  

کتاب: شازده کوچولو | نویسنده: آنتوان دو سنت‌اگزوپری 

شازده کوچولو یواش از تو کتاب پرید بیرون و من با نون داغ تنوری و عسل شیرین روستا ازش پذیرایی کردم. با هم رفتیم تو دشت و بهش سوارکاری یاد دادم؛ اونم به ما یاد داد که چطوری با «چشم دل» به دنیا نگاه کنیم. بعدش بدو بدو رفتیم کتابخانه و لای قفسه‌ها چرخیدیم. من عکس گل‌ها و حیوونای قشنگ روستای «بهکده رضوی» رو بهش نشون دادم تا باهاشون دوست بشه. آخر سر که خورشید داشت می‌رفت، اون با یه لبخند مهربون ازم تشکر کرد و رفت به آسمون، ولی بوی خوبش هنوز لای کتابای ما مونده.

این برنامه با استقبال کودکان عضو کتابخانه به پایان رسید و شرکت‌کنندگان در پایان به این نتیجه رسیدند که شخصیت‌های کتاب‌ها تنها کلمات روی کاغذ نیستند، بلکه دوستانی هستند که با قدرت تخیل می‌توانند در دنیای واقعی نیز همراه ما باشند و کتابخانه را به دروازه‌ای برای ماجراجویی‌های بی‌پایان تبدیل کنند.

سفر قهرمانان قصه‌ها به «بهکده رضوی» در دورهمی کتابی کودکان

سفر قهرمانان قصه‌ها به «بهکده رضوی» در دورهمی کتابی کودکان